|
نمی دانم چه میخواهم خدایا....
کارهای من
|
به نام خداوند مهربان که زمستان را آفرید سلام و صدها سلام به دوستان خوب خودم اول دوستان لینکی و بعد به دوستان نتی امیدوارم هرگوشه ای از این کره خاکی که هستید شاد و سر حال باشید و از این زمستان زیبا لذت ببرید و مثل من دلتنگ نبایشد........نمیدونم چرا زمستون ها دلم بیشتر میگیره دلتنگی هام بیشتر میشن نمیدونم.......ولی زمستون را با تمام سردی و دلتنگی که واسم میاره دوست دارم. وای شما که نمیدونید فقط خدا میدونه که چقد دلم واستون تنگ تنگ تنگ تنگ تنگ تنگ شده دوستهای خوبم که اینقد بهم لطف دارین.یه عذر خواهی هم به دوستان خوبم بدهکارم به خاطر دیر آپ کردنم دیگه ببخشید اخه حالم خوب نبود یه چند وقتی یه عمل کوچولو هم کردم امیدوارم منو ببخشید. خوب حالا بریم سراغ دل خودم امروز صبح وقتی رفتم دم پنجره اتاق خودم وقتی بازش کردم یه باد سرد زمستانی خورد به بدنم و صورتم رو بوسید که یه لحظه خیلی دلم شکست خیلی دلم گرفت نمیدونم چرا که همینجا دیگه واقعا زمستانو باور کردم که اومده ولی کلی سوغاتی دلتنگی واسم اورده و همین شد که بیام یه سری به دوستام بزنم و یه متنی رو واستنون بنوسیم که از دلم جوشید تقیدم به زمستان زیبا و دوستان خوب خودم. زمستان از میان بوته ها صدای سقوط بی صدای برف می اید صدای شکست بی غرور خاک، صدای لحظه ی جدایی خورشید از زمین صدا ی مزاحمت های ابر می اید. صدای فریادی از اسمان و خودتان میدانید،شروع باران اما بارانی سفید اری این زمستان است بیایید رنگ هارا بیاورید و دستی بزنید به کاغذ سفید زمستان غم گین است!شادش کنید! بیایید بیایید و ببینید رقص سرد برف ها، روی شانه های مرد برفی کوچه ما بیایید و ببینید بازی سرد خاموشی را بر چمن های خیال برفی کوچه ما اما من خواهشی دارم از شما... وقتی امدید نگاهی به دل من نکنید. چون دلم شکسته است با اولین تیر نشکست، با دومی هم نشکست.اما تیر سوم،او را شکاند حالا دلم شکسته است پس نگاهی به دل من نکنید کاسه ی گداییم سوی خداست که همیشه موقع دلتنگی، قدری از محبتش بر سرم میبارد
پي نوشت 1: من فكر مي كنم خدا هم زمستونو دوست داره بعضي بنده هاشو با عشق و دوست داشتن امتحان مي كنه و اين يكي از سخت ترين امتحاناته پي نوشت 2: چقدر دردناكه كه خيلي ها هنوز غريزه رو با عشق يكي مي دونند و چقد دردناکه که خیلی ها زمستونو دوست ندارند پي نوشت 3: چقدر دلتنگ كننده ست كه خيلي از دوستاي وبلاگیم دیگه بهم سر نیمزنند و ديگه نمي نويسند آپ نمیکنند......ولی هر كجا هستند،سلامت و بهترين باشند و بدونند خیلی دوستشون دارم تقدیم به دوستان خوبم فرهاد [ پنجشنبه سوم آذر 1390 ] [ 19:20 ] [ فرهاد ]
[ ]
سلام به روح زیبای هر انسانی که لحظه ای ازاینجا ، تکه ای از سرزمین دل و اندیشه ی من عبور کرده....
باور کنید دلم براتون تنگ شده بود ... برای شمایی که حتی نمی دونم کجای این کره خاکی دارین این نوشته رو می خونین ... و دستان خوبم که لینکشون کردم بعضی از این دوستام هر روز میان بهم سر میزنن بهم خیلی لطف دارن دلم واسه همتون تنگ شده دوستان گلم. برای اینجا نوشتن ، .... الان که اومدم بنویسم فهمیدم تا چه حد دلتنگ نوشتن بو دم و خودم نمی دونستم.... راستش اومده بودم فقط یه شعر از سهراب بنویسم سهرابی که بعضی از شعر هاش من و- حتی- برای لحظه ای پرواز می ده ، و بغضی از شوق ، ثانیه ای ، روی قلبم می شینه.... یه لحظه ظرف وجودم پر از عشق می شه .... و احساسی ست بس دلنشین ..... خدای مهربون .... به آسمانت، بزرگی و وسعت دادی .... به کو ه هایت استواری و مقاومت... به دریایت تلاطم ... به نسیمت آرامش ، به آتشت گرما، و ... و به من انسان خاکی عظمت عشق را عطا فرمودی....باشد که هیچ گاه و هیچ ثانیه ای قلبم از عشق تهی نباشد....یاریم کن.... قلبتان آکنده از هدیه ی عشق باشد دوستتون دارم دوستان خوبم.
من به مهمانی دنیا رفتم: من به دشت اندوه من به باغ عرفان من به ایوان چراغانی دانش رفتم. رفتم از پله ی مذهب بالا. تا ته کوچه ی شک ، تا هوای خنک استغنا، تا شب خیس محبت رفتم. من دیدار کسی رفتم در آن سر عشق. رفتم، رفتم تا زن، تا چراغ لذت تا سکوت خواهش تا صدای پر تنهایی. روح من در جهت تازه ی اشیا جاری است . روح من کم سال است. روح من گاهی از شوق ، سرفه اش می گیرد. روح من بی کار است: قطره های باران را ، درز آجر ها را ، می شمارد. روح من گاهی ، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد. من به سیبی خوشنودم به بوییدن یک بوته ی بابونه من به یک آینه ، یک بستگی پاک قناعت دارم... زندگی یافتن سکه ی ده شاهی در جوی خیابان است... زندگی مجذور آینه است. چتر ها را باید بست زیر باران باید رفت.. فکر را ، خاطره را ، زیر باران باید برد. دوست را زیر باران باید دید عشق را زیر باران باید جست. زیر باران باید بازی کرد. زیر باران باید چیز نوشت ، حرف زد ، نیلوفر کاشت... ..... رخت ها را بکنیم آب در یک قدمی است... . . ساده باشیم . . فرهاد
[ پنجشنبه سوم شهریور 1390 ] [ 13:52 ] [ فرهاد ]
[ ]
بسم الله الرحمن الرحیم سلامی بی پایان.......... به تمامی دوستهای گلم دوست های خوبم....... امیدواریم که حال دوستان عزیزمم که به ما سر میزنن خوب باشه. دوستان عزیز ماه رمضان دوباره آمد. ماه رمضان ماه ی که خدا خواب روزه دار نفس روزه دار و هر چیزی رو که فکرشو کنی ثواب های بسیار زیادی قرار داده. ماه بسیار دوست داشتنی هست ماه رمضان سفره های سحری سفره های افطاری برنامه های مختلف از شبکه های مختلف. ماهی هست که دره رحمت به رویه همه بازه و ایمان دارم اگه تو این ماه هر دعایی کنید مستجاب میشه واسه گرفتارا واسه مریضا واسه دردمندها واسه کسایی که رویه تخت بیمارستان هستن ولی دوست داشتن مثله منو شما روزه بگیرن ولی بیماریشون بهشون این اجازه رو نمیده.............. خلاصه واسه همه دعا کنید مخصوصا من منم شما ها رو دعا میکنم دوست های خوبم. امیدوارم ماه رمضون خوبی داشته باشید. شما رو بخدا می سپارم عزیزانم.
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() [ پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390 ] [ 18:6 ] [ فرهاد ]
[ ]
سلام. سلام به همه ي دوستاي خوبم.باز اومدم ولي دير اومدم ميدونم خيلي دير اومدم.اره خودمم همون مزاحم هميشگي همون فرهاد همون فرهادي كه عاشق دوستاشه دوستاي نتي دوستهاي وبلاگيش. نميدونم از كجا بگم از چي بگم ازكجا شروع كنم از دلتنگي هام بگم از روزهاي تنهايي از روزهايي كه اينقد دلم واستون تنگ ميشد كه اشك توچشمام جمع ميشد ولي حيف كه نميشد گريه كرد. خلاصه خيلي دلم واستون تنگ شده بود خيلي خيلي........ خب از كجا واستون بگم از سربازي چشم ميگم. نزديك 2ماه شد آموزشيم همين كرمانم افتادم وقتي تموم شد18 خرداد ترخيص شدم بعد يه نامه بهم دادان كه بايد بري سيستان بلوچستان دنبال كاراي كارتت گفتم من كه 16 ماه كسري داشتم گفتن نه بايد بري ميخاستن اذيتم كنن خلاصه يه چند روزي الاف بودم تا 22 خرداد هم بيشتر وقت نداشتم ديگه همبن جا يه اشنا پيدا كردم ديگه همين كرمان كارامو درست كرد.بعدشم كه جشن عروسي داداشم بود و بعد از4 روز كه از عروسي داداشم مي گذشت مادربزرگم فوت كرد خلاصه اينم ماجراي ما اميدوارم دلايل قانع كننده ي باشن واسه ديراومدنم ديگه به بزرگواري خودتون ببخشيد بخدا ديگه خودم داشتم ديونه ميشدم از دلتنگي بخدا همش دلم پيشتون بود خوب يكم از خودتون بيگيد خوبيد عزيزان دلم ها؟؟؟؟ چي من!! منم حالم خوبه اين مدت خيلي واسم سخت گذشت بخدا الان فكر ميكنم 2 سال از عمرم بيهوده گذشت واقعا همنطوري بود چيكاركردم هيچي برگشتم با يه كوله بار پر از روزهاي بر باد رفته. روزهاييي كه ميشد اون روز واست بهترين روز باشه ولي نميشد يه ارزويه تو خالي بود.سربازي فقط خاطراتش قشنگه همين ديگه هيچيزش بدرد نميخوره هركي ميگه سربازي ادم رو مرد ميكنه يه دروغ خيلي بزرگه سربازي فقط ادم روعقده اي ميكنه بخدا اگه بگم چجوري اونجا كتك مبخوردبم چجوري تنبيه ميشديم گريتون ميگيره نه ديگه نميگم كه گريه كنيد.خلاصه هر چي بود ديگه تموم شد دلم واسه دوستام تنگ شده خيلي بيمعرفتا همه رفتنو يه زنگ نميزنن فقط يكي از دوستام زنگ ميزنه اصلييتش ترك همدان ولي تهران زندگي ميكنه و الانم افتاده شيراز تويه دادگستري اسمش علي جعفري خيلي بچه گلي بود خيلي. بچه تهراني ها هم كه اين همه اداعاي رفاقت ميكردن هيچكودومشون زنگ نميزنن خوب توي پادگان تهراني زياد داشتيم. بچه ها بخدا خيلي حرف داشتم كه باهتون بزن همشون يادم رفته الانم ديگه حضور ذهن ندارم انشالا دوباره ميام واستون مينويسم اگه شد يه عكس زشت بدريخت از دوران سربازي دارم ميزارم واستون. خلاصه ديگه بخشيد منو عذزمنو بپزيريد.مواظب خودتون باشيد دوستتون دارم فعلا باي
[ پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390 ] [ 9:21 ] [ فرهاد ]
[ ]
خوب بچه ها یه خبر دارم واستون نمیدونم ایا این خبر خبره خوبیه یا خبره بد.نمیدونم چندتای شماه ها از این خبر خوشحال میشید و چنتاهای شما ناراحت.ولی خودم خیلی ناراحتم چرا چون که مدتی دارم میرم و از شما دور میشم میرم جایی که نه کامپیوتری هست نه اینترنتی هست که بخوام کانکت بشم بیام پیشتون واگرم باشه من نمیتونم هیچوقتبهش دسترسی پیدا کنم و واسه همین هم خیلی ناراحتم بچه ها بخدا دوری شماها واسم خیلی سخته......وای نکنه همتون فکر کردید میخوام بمیرم نه اقا جون از این خبرا نیست الکی خوشحال نشید.اه باشه میگم یکم صبر کنید اه میگم صبر کنید اه کشتین منو بابا میگم حولم نکنید الان میگم......الان.....صبر کن ......بچه ها دارم میرم سربازی بله دیگه این شتریه که دمه خونه ی همه میخوابه و مدتیه این شتره چسبیده به دمه خونه ی ما و ولم نمیکنه بله دیگه یکشنبه 21 همین برج باید اعزام بشم........ولی اینم بگم بچه ها خودم دارم داوطلب میرم ها چرا چون که من از خدمت سربازی کسری دارم یعنی کسر خدمت دارم یعنی از خدمتم کم شده فهمیدید .اه چقدر کسری اگه گفتید نه نمیتونید بگید من 16 ماه 24 روز کسری دارم چرا چون که بابا جبه جنگ بوده 28 ماه اونجا بوده و به ازای هرماهی که اونجا بوده 18 روز از خدمت من کم میکنن و الانم که خدمت 18 ماه هستش من کل خدمتم میشه 45 روز خوب میدنم که چیزی نیست باید برم خوشحالم باشم ولی خوب دلم واسه شما ها تنگ مشه اینو چیکارش کنم و دلم واسه بعضی ها بیشتر تر تنگ میشه(اون بعضی ها خودشون میدونن که کین) اره دیگه خلاصه از خدمت سربازی من فقط یه اموزشی هست که 45 روزش تموم شه برمیگردم.خلاصه ما داریم میریم شاید دیگه مردیم بر نگشتیم کسی خوبی بدی از ما دیده به خوبیه ی خودش حلال کنه.دوستتون دارم دوستهای گلم دلمم خیلی واستون تنگ میشه مواظب خودتونم خیلی خیلی باشید راستی زودی بر میگردم ها منو فراموش نکنید باشه قول قول مرسی عزیزای دلم راستی واسم خیلی دعا کنید.به امید دیدار همتونو دوست دارم خداحافظ. ![]() [ جمعه نوزدهم فروردین 1390 ] [ 12:17 ] [ فرهاد ]
[ ]
بازم سلام به تمام دوستهای خوبم عزیزتر از جونم امیدوارم حالتون خوب خوب باشه هر جا هستید با هرکه هستید شاد و سر حال سلامت باشید.........یادتون که نرفته خیلی دوستتون دارم ها...... بخدا خیلی دلم واستون تنگ میشه دیگه ببخشید دیر به دیر آپ میکنم..... بازم اومدم یه چند دقیقه ای مهمون اون دلهای مهربون و پاک صمیمیتون بشم...........این بار اومدم تا واسه خودم بنویسم نیمدونم چرا وقتی قلم و کاغذم رو برداشتم دستم بی اختیار نوشت واسه دلتنگی هام دلتنگم دیگه این شد که این بار از خودم بنویسم................. امروز یه حسه خوبی داشتم واسه نوشتن یه چند وقتی میشد که چیزی ننوشته بودم . دلم واسه نوشتن تنگ شده بود. دلم واسه خیلی چیزا تنگ شده. واسه بعضی آدما٬ واسه تو دوست عزیز که الان داری نوشتمو میخونی. واسه بعضی خوردنیهاٰ واسه بعضی بوها٬ واسه بعضی دلتنگیها. الان که دارم فکر میکنم میبینم همیشه چند هفته مونده به عید این طوری میشم نیمدونم بخدا یه حس بخوصوصی دارم یه دلتنگی خاصی پیدا میکنم به همه چی به دوستام به گذشتم به سال1389. یه نگاه کوچولو میاندازم به روزهای قبل. سرسری ازشون رد میشم. با اینکه این روزا رو خیلی دوست دارم٬ اما دلم تنگ میشه برای پارسال٬ همین موقعها. دلم برای همهی سالهای قبل تنگ میشه. دلم تنگ میشه برای آدمهایی که سالهای قبل دیده بودمشون. اون موقع برام آدمهای مهمی نبودن. الان هم پیشم نیستن کاش بودن و بهشون میگفتم که چقدر دلم واسشون تنگ شده. دلم واسه دوستایی که پارسال باهاشون اشنا شدم ولی الان 2 تاشون رفتن پیش خدا وبعضی هاشون سفر خارج واز بعضی هاشونم بیخرم تنگ میشه خیلی هم تنگ میشه. دلم برای خندههای از ته دل٬ ذوقهای کوچیک و بزرگ٬ بیخبری از عالم و آدم تنگ میشه. این حرفا٬ معنیش این نیست که الانو دوست ندارم. اتفاقا خیلی هم دوست دارم. ولی میدونم سال بعد٬ همین موقع٬ دلم برای هموشون تنگ میشه حتا دوستای نتی و وبلاگی واسه تمام رفقام واسه تمام دوستایی که بهم سر میزنن و دوستایی که سر نمیزنن هم تنگ میشه..................... بعضی وقتها احساس میکنم که دلم واسه خودمم تنگ شده................. واسه دلتنگی ها م دلتنگم................... [ شنبه هفتم اسفند 1389 ] [ 22:1 ] [ فرهاد ]
[ ]
سلام.....سلام به همه ی دوستان خوبم دوستانی که خیلی مهربونن و من خیلی دوستشون دارم اول همه ی دوستایی که لینکشون کردم و بعدم دوستای نتی خلاصه خیلی دوستتون دارم دیگه............ اول که من یه معذرت خواهی به همه ی دوستان نازنینم دارم که خیلی وقته آپ نکردم........خوب دیگه یه جریاناتی پیش اومده بود دیگه نتونستم دیگه بعضی از دوستانم ازم پرسیده بودن که هوی کجا بودی این چند وقت دیگه بهشون گفتم و توضیح دادم.......خوب دیگه خیلی حرف زدم سرتونو به درد اوردم اینم یادتون باشه که خیلی دوستتون دارم..... بازم سلام خدا جون منم فرهاد همون مزاحم همیشگی دوباره دلم تنگ شده واست خدا جونم یعنی همیشه تنگ میشه و همیشه تنگ هست ولی الان اینقد تنگ شده که دیگه نمیتونم بریزم تویه خودم دیگه مجبور شده بریزم رویه کاغذ بعد بریزم توی وبلاگم......دوباره نمیدانم چه میخواهم خدایا.........نیمدونم چجوری دلتنگیمو بهت بگم خدا جونمچشمانم را بسته ام و گذاشته ام ثانیه ها لحظه هایم را اعدام کنند کم آورده ام نا توان شده ام در برابر روزها ! خسته تر از آنم حرفی بزنم، یا گاهی داد تا شاید کمی سبک شوم تنهاییم هر روز پر رنگتر می شود نمی دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت !؟ نمیدانم چه میخواخم خدایا.... اینجا کسی نیست برای حرف زدن یا حتی اگر کسی هم باشد حرفهای من از جنس دیگری است ! کسی چیزی نمی فهمد از آن ولی دلم می خواست کسی بود و می فهمید تنهایی چه دردی دارد وقتی دلم تو را می خواهد بعضی وقتها آرزو می کنم کاش خیال بودنت هم هرگز نبود ! کاش نبودی کاش نبودی تا من هر روز و هر لحظه احساس دلتنگی نکنم ....خدا جونم بعد مدتها باهات تنها شدم و چون تو را تنها همراز و همدل و مونس خودم ديدم خواستم حرفامو باهات بزنم . نميدونم از کجا شروع کنم و اينو ميدونم که تو نگفته همه چيزهايي را که من ميخوام بهت بگم ميدوني . بگذاراول خوب نگات کنم . نگاهم و سکوتم در آسماني که به دنبال توست به پرواز حس درمياد . خيلي جالبه که ما آدما وقتي به آسمون نگاه ميکنيم بيشتر تو رو حس ميکنيم و لمس ميکنيم .انگار يک جايي توي آسمون نشستي و داري ما را نظاره ميکني . خدايا ميدونم وقتي به بن بست ميرسم باهات تنها ميشم و حرف ميزنم و ازت راهنمايي ميخوام و باهات درد دل ميکنم و دعا ميکنم تا کارم راه بيفته . تو که ديگه اخلاق آدمات را ميدوني . خدايا کاش وقتي در اوج شادي هم هستيم تو را ياد ميکرديم و دو رکعت نماز شکرميخونديم که سپاسگزار لطف و کرم تو باشيم خداجونم ميدوني که خيلي تو را دوست دارم و اگه این همه دوستانم را دوست دارم چون عشق تو در وجودمه . اگه ميخوام به کسي کمک کنم به خاطرعلاقه به توست و چون ميدونم لبخند به لبانت مينشينه از خطاي ديگران ميگذرم . خدايا دلواپسم ازآينده اي مبهم و نتيجه کارهاي آدميانت روي زمين . دلم ميخواد برات بگم که گاهي واژها هم معني اصلي خودشون را از دست ميدهند مثل عشق مثل ايثار مثل خيلي چيزهاي ديگه که از روي اجبار و به خاطر وضعيت نابساماني که آدميانت روز زمين بوجود ميارند نشون داده ميشه........ خدایا جون خیلی دوست دارم بازن میام واست مینویسم خداحافظ .
[ چهارشنبه بیستم بهمن 1389 ] [ 10:43 ] [ فرهاد ]
[ ]
خدايا: تو خود مي داني برای من كه هميشه دلم می خواسته با تو زندگي کنم اين سير تكراري روزگار كه نا خواسته مرا به كام خود مي برد چه قدر ملال آور. سلام.....سلام به همه ی دوستان خوبم حالتون چطوره امیدوارم حالتون خوب خوب باشه.....وای نمیدونم از کجا شروع کنم نمیدونم چی بگم فقط میخام اینو بگم که دلم واستون یه ذره شده بود خیلی تنگ شده بود.......یه مدت اپ نکردم.....اخه حال نداشتم حوصله نداشتم باور کنید نمیدونم چرا.......ولی شما دوستان گلم منو هیچوقت تنها نذاشتید هر روز بهم سر میزدید واسم کامنت میذاشتید حالم رو میپرسیدید خلاصه بهم حال میدادید بخدا خیلی دوستون دارم دوستان گلم بخدا این دوستای خوبو هیج جا نمیتونم پیدا کنم...........اهای با شمام اره با تو که واسه اولین بار به وبلاگم اومدی و داری این مطلب رو میخونی میخوام بگم وبلاگ های رو که لینک کردم همه دوستای خوب منن و منم از صمیم قلب دوستشون دارم بخدا بعضی از این دوستای که لینکشون کردم اینقدر بهم محبت دارن که نگو خلاصه هرچی بگم کم گفتم................. خوب عزیزان حالا از خودم بگم واستون عصری خیلی دلم گرفته بود نیمدونم چرا همینجوی نشسته بودم پشت سیستم که تویه فکر خیال خودم بودم یه هو زد به سرم که اپ کنم که یه مطلب از ته دلم جوشیده بود رو در اوردم واستون گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد. به یادگار برای کسی که نه! برای به یادگار ماندن برای روزهای نیامده ی فردا می نویسم تا یادم نرود آنچه که بودم. چیزی نیست جز دل نوشت های فرهاد. سلام ، من فرهادم یه انسان نه فرشته ام و نه از جنس آسمون ، و نه به قول اون نویسنده معروف یک سنگ تیپا خورده ، من فقط یه آدمم ، یه آدم که گاهی زیادی مهربونه گاهی زیادی حساسه و گاهی هم زیادی دلتنگه ولی اول دلتنگ خدا و بعد شما دوستان گلم ، آدمی که دوست داره همه رو دوست داشته باشه و با همه زلال باشه ! اما افسوس که آدمای دیگه گاهی این چیزا رو حس نمی کنن !! کاش خدای اون بالاها آدمایی رو سر راه هم قرار بده که حرف همو بفهمن ، به یه چیز بخندن ، به یه چیز اشک بریزن ، و فهم و ادب و ایمان چاشنی صداقت کلامشون باشه . به همون خدای آسمونا اینا شعر نیست شعار نیست لااقل برای من نیست اینا از عمق وجود م بلند میشه . . . این منم که تو را می خوانم نه پری قصه هستم در آفاق داستان و نه قاصدکی در یک قدمی تو کسی که همواره به یاد توست سالهاست با رودخانه و آسمان زندگی می کنم برای کفتران چاهی دانه می ریزم و ماه را به مهمانی درختان دعوت می کنم این تویی که مرا در تمام لحظات می بینی می نویسم تا تمامی درختان سالخورده بدانند که تو مهربانترین مهربانی پس آرام و گرم می نویسم دوستت دارم خداجون حرف دل زمانی کودکی را فهمیدیم که بزرگ شده بودیم و حرف را زمانی درک کردیم که جز دروغ چیز دیگری برای گفتن نداشتیم ... بس که دیوار دلم کوتاه اس،هرکه از کوچه تنهایی ما میگذرد،به هوای هوسی هم که شده،سرکی میکشد و میگذرد. پایان
[ جمعه سوم دی 1389 ] [ 17:15 ] [ فرهاد ]
[ ]
هر ورق من دردی پنهان .... بگو از من چه میدانی؟ نام من فرهاد است! با سر فصلی جاودانه.... مخدوش! چرا بسنده میکنی؟ تنها به جلد زیبایم! هر سطر من کتابی از نگفته ها و دلتنگی هاست نخوانده مرا بستی؟! باورم کن..!منم سر فصل دلتنگی های فرهاد..! در ذهن همیشه خفته ی هستی! لب فروبسته ای که چه؟ هم قصه هم واژه هم آغاز منم! دوباره بخوان مرا! چنگی تازه بزن به روح آوازم٬ من واژه ای سر کشم٬ تو سن ترین کلام! آنان هنوز در پی انکار منند! کتابی برگ برگم.. سهم من این نیست باورکن من چشمه ی جوشنده ی دلتنگیم.... منم ماندنی ترین فصل خدا منم کسی که جا مانده از کاروان........ تقدیم به همه ی کسایی که دوستشون دارم.... و تقدیم به دوستان وبی............. وتقدیم به دوستانی که لینکشون کردم چون بهم خیلی محبت دارن و منم خیل دوستشون دارم از صمیم قلب......... بخدا بعضی از دوستان هستن که اینقدرپیاماشون قشنگ و خوشکله..... به من روحیه میدن بهم امید میدن و ایمدوارم بتونم محبت هاشون رو جبران کنم...... دوستون دارم دوستان گلم.... [ دوشنبه یکم آذر 1389 ] [ 13:0 ] [ فرهاد ]
[ ]
آیا باهوش هستید......پس جواب بدید......؟؟؟
فرض کنید شما در یک مسابقه دوی شرکت کرده باشید و بعد از نفر دوم سبقت بگیرید......شما نفر چندم هستید......؟؟؟؟؟؟
پاسخ: اگر پاسخ دادید که نفر اول هستید، کاملاً در اشتباه هستید! اگر شما از نفر دوم سبقت بگیرید، جای او را می گیرید و نفر دوم خواهید بود.
سعی کن تو سوأل دوم گند نزنی. برای پاسخ به سوأل دوم، باید زمان کمتری را نسبت به سوأل اول فکر کنی..
سوأل دوم: اگر شما توی همون مسابقه از نفر آخر سبقت بگیرید، نفر چندم خواهید شد؟ . پاسخ: اگر جواب شما این باشه که شما یکی مانده به آخر هستید، باز هم در اشتباهید. بگید ببینم شما چه طور می تونید از نفر آخر سبقت بگیرید؟؟ (اگر شما از نفر آخر عقب تر باشید، خوب شما نفر آخر هستید و از خودتون می خواهید سبقت بگیرید؟؟؟؟)
شما در این مورد خیلی خوب کار نمی کنید، نه؟
سوأل سوم: ریاضیات فریبنده!!! این سوأل رو فقط ذهنی حل کنید. از قلم و کاغذ و ماشین حساب استفاده نکنید. عدد 1000 رو فرض کنید. 40 رو به اون اضافه کنید. حاصل رو با یک 1000 دیگه جمع کنید. عدد 30 رو به جواب اضافه کنید. با یک هزار دیگه جمع کنید. حالا 20 تا دیگه به حاصل جمع، اضافه کنید. 1000 تای دیگه جمع کنید و نهایتاً 10 تا دیگه به حاصل اضافه کنید. حاصل جمع بالا چنده؟ . پاسخ: به عدد 5000 رسیدید؟ جواب درست 4100 است. باور ندارید؟ با ماشین حساب حساب کنید. مشخصتاً امروز روز شما نیست. شاید بتونید سوأل آخر رو جواب بدید... تمام سعی خودتون رو بکنید. آبروتون در خطره!!!
سوال آخر: پدر ماری، پنج تا دختر داره: 1-Nana 2- Nene 3- Nini 4- Nono. اسم پنجمی چیه؟ . نه! البته که نه. اسم دختر پنجم ماری هستش. یک بار دیگه سوأل رو بخونید. [ شنبه بیست و نهم آبان 1389 ] [ 22:29 ] [ فرهاد ]
[ ]
دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است… دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد … دلم برای کسی تنگ است که با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند… دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد … دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد… دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد… دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد … دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد … دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست… دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده… دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده… دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است… دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است… دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است… دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است… دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است… دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست… دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند… دلم برای کسی تنگ است که دوست نام اوست… دلم برای کسی تنگ است که دوستیش بدون (( تا )) است… دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ دل تنگی هایم است
[ یکشنبه نهم آبان 1389 ] [ 23:21 ] [ فرهاد ]
[ ]
می گن که چرا اینقدر عاشقانه می نویسی فرهاد؟ دووووووووووووستت دارم خدا جونم [ چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389 ] [ 19:52 ] [ فرهاد ]
[ ]
خدایا، خدایا، خدایا سلام خدایا بازم منم فرهاد همون بنده بدت.همونی که بعضی وقتها از دستش ناراحت میشی همون بنده ای که بعضی وقتها ترو از یاد میبره ولی تو هچوقت تنهاش نذاشتی خدایا دوباره تنها شدم دلم برات تنگ شده خدا جون یه حسه عجیبی دارم میخام باهت دردو دل کنم و ایمان دارم که الانم داری به دردودلم گوش میدی خدا جون ازت نمیخوام نمیخوام که همیشه همه چیز بر وفق مرادم باشه… چون می دونم نمیشه! خیلی خواستم و نشده! بهت غر نمی زنم که چرااا! نمی پرسم چرا پیشونی نوشتم رو اینجوری نوشتی، چون میدونم تغییری پیدا نمی کنه! ازت نمی پرسم که چرا گاهی یک دفعه تلی از مشکلات و غم و غصه رو سرم آوار میشه، چون خیلی پرسیدم ولی جوابی نگرفتم. ازت نمی پرسم چرا گاهی شرایط ضد من میشه و کلی بدبختی از هر کجا روی سرم خراب میشه و غم و فصه یه لحظه تنهام نمی زاره و اینقدر آزارم میده که نفسم رو بند میاره نمی پرسم. چون خیلی پرسیدم ولی جوابم رو ندادی. هیچ کدوم از اینا تحت اختیار و کنترل من نیست. من خودم شرایطم رو ویژگی ها و دنیای پیرامونم و اتفاقاتی رو که برام رخ میده از قبل تعیین نکردم… تحت کنترل من هم نیست. فقط ازت میخوام که کمکم کنی… خدایا کمکم کن که قوی باشم!! نه مثل یه برگ خشکیده توی دست باد، که باد منو به هر سمتی که میخواد ببره… خدایا بهم قدرت بده، توان این رو بده که توی هر شرایطی و با هر اتفاق ناخواسته و فاجعه ای باز هم توان اینو داشته باشم که خودم باشم. خدایا ازش خواهش می کنم من از ضعیف بودن متنفرم! میخوام مثله خودت قوی باشم. هر بلایی هم که از آسمون روی سرم خراب شه، من قوی می مونم. خودم میمونم. چون تو رو دارم. خودت رو، یادت رو، آرامشی رو که بهم میدی رو از من نگیر. خواهش می کنم فقط با توئه که میتونم طاقت بیارم خدای من، من از خودت، فقط خودت رو می خوام مال من باش برای همیشه… [ شنبه بیست و چهارم مهر 1389 ] [ 16:39 ] [ فرهاد ]
[ ]
[ پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389 ] [ 22:6 ] [ فرهاد ]
[ ]
[ شنبه هفدهم مهر 1389 ] [ 14:16 ] [ فرهاد ]
[ ]
[ شنبه هفدهم مهر 1389 ] [ 13:46 ] [ فرهاد ]
[ ]
![]() شبي
به دست من از شوق سيب دادي تو نگو كه چشم و دلم را فريب دادي تو تو آشناي دل خسته ام نبودي حيف و درد را به دل اين غريب دادي تو.
[ شنبه هفدهم مهر 1389 ] [ 12:44 ] [ فرهاد ]
[ ]
يه روز بهم گفت: «ميخوام باهات دوست باشم؛آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام» يه روز ديگه بهم گفت: «ميخوام تا ابدباهات بمونم؛ آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام» .يه روز ديگه گفت: «ميخوام برم يه جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم.فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». يه روز تو نامهش نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه ميدوني؟من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم وزيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام». يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام». حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلي خوشحالم و چيزي که بيشتر خوشحالم مي کنه اينه که نمي دونه من هنوز هم خيلي تنهام.
[ شنبه هفدهم مهر 1389 ] [ 12:35 ] [ فرهاد ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||